همیشه وقتی از مبدأ سفرت به مقصد حرکت میکنی و یا اینکه مسافرت به روزهای پایانی خودش میرسه یه حس غریبی همراهته و یه سنگینی عجیب روی قلبت. این حس مضاعف میشه مخصوصاً زمانی که میخوای از وطنت به یه دیار دیگه سفر کنی؛ اما واسه من این حس یه جورایی دوگانه است. از یه طرف، از وطن و خانه پدریام دور میشم و از طرفی به خانواده نزدیک میشم.
دیگه این رویه و این حس دوگانه در این سالها اخیر برام عادت شده، یه حس خوب و بد، وقتی ایران هستم همهچیز سریع میگذره انگار زندگی روی دور تند خودشه ولی از وقتیکه این پرنده افسانهای هما برای نشستن در فرودگاه وین اپروچ میکنه و بعد از لندینگ انگار همه چی یهویی آروووم میشه، خیلی آروم و نهایت وقتی پیاده میشی دیگه کسی عجله نداره کسی برای رسیدن به تاکسی یا ترن از دیگری سبقت نمیگیره، چون ترن بعدی (CAT) دقیقا نیم ساعت دیگه میرسه ایستگاه فرودگاه وقتی هم وارد وین شدی دیگه وسایل نقلیه عمومی همه و همه در دسترس اند خیلی بیشتر از اونیکه فکرشو کنید وهمین در دسترس بودن و اینکه زمان رسیدن متروی بعدی ۴ دقیقه دیگه است یه آرامشی به مردم میده که در هم ارکان زندگی شون این آرامش قابل مشاهده هست، ولی برعکس وقتی از وین میرسی تهران، انگار توی همون فرودگاه یهویی پیاده ات کردن روی یکی از دستگاه های شهربازی که داره به سرعت میچرخه به همه جهات و همه با هیجان درش نشستن و فریاد میرنند و در این هیاهو صدات هم گم میشه، چه برسه به خودت، این تغییر رویه زندگی در دوپایتخت با دوسبک زندگی متفاوت و با دو فرهنگ متفاوت باعث میشه هر بار که این مسیر طی میکنی، انگار چون آهن داغی در آب سرد وارد شده ویا برعکس فولاد سردی که ناگهان وارد کوره ای داغ شده، جابجایی مولکول های این جسم صلب احساس کنی و به قول متالوژیست ها که یه سه واحدی درس علم مواد از دروس تخصصی شون تو دانشکاه گذروندیم، انگار کویینچ میشی و این پدیده کوینچینگ آدمو چون فولاد آبدیده میکنه ….
انگار داستان داره سخت وجدی میشه 😉
از این موضوع هم بگذریم
اگه بخواهیم یه خورده احساسیش کنیم، حتماً شعر «خانه دوست کجاست» سهراب سپهری را همه یه بار خوندین؛
اما خانه دوست برای من شاید خیلی دور و شاید هم خیلی نزدیک باشه.
ولی از نگاه دیگه هربار برای من پرواز 4.15 دقیقهای تهران به وین، یه فرصت مناسب برای یه استراحت کوتاه و آمادگی برای یه روز پرهیجانه و در ادامه مسیر هم، قطار وین به گراتس قطعاً مناسبترین گزینه برای فردی است که امروز از وادی پر از خاک و آلودگی تهران عزیزش، دلش هوای اکسیژن و سبزی گراتس رو کرده….
مسیری 2:28 دقیقهای که با دیدن آسمان و زیبایی طبیعتش هرلحظهاش فقط یک جمله رو زمزمه میکنی.
خدایا چرا این حال و روز مردم ماست؟
ایران با این همه منابع و این همه پتانسیل
واقعا این زندگی سخت و این همه مشکلات شایسته مردم این سرزمین نیست
ولی چرا اینطوری شده؟!
“خود کرده را تدبیر نیست “
و سرآخر هم
تو این روزا که آلودگی و گروونی حواس همه رو پرت کرده بیشتر مراقب سلامتی خودتون باشید.


بدون دیدگاه